ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

146

قصص الانبياء ( فارسى )

نكرد ، و بدوستى يوسف همىبود ، و هر ساعت دوستى يوسفش زيادت مىباشد . مثال عشق يوسف اندر دل زليخا همچنان بود چون آتش در ميان كاه ، شب و روز ، تا هفده سال برين بگريست و زارى همىكرد ، و هرچه مالش بود فدا كرد ، و هركه حديث يوسف پيش او بكردى هزار دينار بدادى ، و روى به ديوار كردى و مىگريستى تا مالش به هيچ گشت « 1 » ، و نابينا شد از گريستن همچون يعقوب ؛ و پشتش كوز شد ، و پير و ضعيف گشت ، و خويشانش همه روى ازو بگردانيدند ، ] a 46 [ و وى شب و روز مىگفت يوسف يوسف ، همه سخنش اين بود تا هژده سال برآمد . و يوسف حديث وى با پدر گفته بود ليكن روى خواستن نبود ، از بهر آنكه ملك را حرمت داشت . چون ملك درگذشت روزى يوسف به شكار رفته بود زليخا را خبر دادند . زليخا گفت مرا بر راه گذر او بنشانيد . مسكين زليخا درويش « 2 » و نابينا گشته و ذليل شده ، زليخا را گفتند نترسى از وى كه چندين جفا كردى با وى ، اگر عقوبت كند چه كنى ؟ گفت : لا اخاف من اخاف من اللّه . پس براهش بيرون بردند . چون يوسف نزديك آمد زليخا را گفتند يوسف در رسيد . زليخا چون مستمندان بر بالائى بيستاد و گفت بدانيد كه هركه صبر كند و از خيانت باز ايستد اگر چه بنده بود پادشاه گردد ، و اگر پادشاهى بود كه صبر نكند و از پس شهوت و هوا رود بنده گردد ، و از پادشاهى بيفتد . چون يوسف آواز زليخا شنيد بيهوش شد از هيبت خداى تعالى . پس برخاست و اسب بازداشت ، و گفت يا زليخا زليخا . راست كه آواز

--> ( 1 ) - سيرى گشت . ( 2 ) - مسكينه زليخا درويشه